دلنوشته 2
سلام پسر گلم دلم می خواست اینجا همیشه از شادی و خوشحال برات بنویسم ولی بعضی وقتا که دلم میگیره میام و برای تو می نویسم آخه جز تو کسی درد دل مامان و گوش نمیکنه حتی بابایی.....
هفته گذشته مهمونای چند روزه یکطرف و حرفها و کاراشون یکطرف دیگه باعث شد خیلی عصبی و ناراحت بشم از طرفی هم تو و هم خودم سرما خوردیم و دیگه نور علی نور شد. مامان جونت با حرفها و کاراش اونقدر ناراحت و دلگیرم کرده که دیگه دلم نمی خواد به این زودی ببینمشون. حرفهاش مثل نیش توی دلم نشست. بابایی هم نمی تونه حرفها و حال منو درک کنه من خیلی تلاش کردم که باهاشون مثل خانواده خودم باشم ولی خودشون نخواستند و منم دیگه نمی خوام که باشم خدا بهم کمک کنه فقط بتونم صبوری و ادبم رو حفظ کنم و هیچوقت باهاشون درگیر نشم. کاش آدمها کمی به حرفهایی که می خوان بزنن . کارایی که میکنن فکر میکردن شاید می فهمیدن که همین به قول بابا شوخیها چقدر طرفشون رو ناراحت میکنه. فقط امیدوارم بتونم خوب تربیتت کنم که هیچوقت شرمنده خدا، تو . عروس آینده های دورم نشم.


دلنوشته 2
